که جلوی آینه نشستی
تا موهایت را کوتاه کنم
تو آینه
چشمم به چهره ات افتاد
خیره شدم
به خطوط دور چشمت
و دور لبت
و شیارهای گونه هایت
و دندان هایت را که همه
کشیده بودی
و خطی عمود
که وسط دو ابرویت
کشیده شده بود
اینها همه
نشانگر گذشته ای بود
که پشت سر
گذاشته بودی
یادم آمد
وقتی که
غم بر دلت سنگینی می کند
چطوری
بغضت را در گلو می فشاری
و تلاش می کنی
قورتش دهی
تا من نبینم
اما
تلاش هایت همیشه بیهوده می ماند
و مقاومتت را
از دست می دهی
اشکهایت
مانند دُر
بر گونه هایت می غلطت
و چهره ی بر افروخته ات را
می آراید
لبهایت را بهم می فشاری
و چانه ات می لرزد
قیافه ی آن روزت
چه غمنگیز بود
روز قبل از ازدواجم را می گوِیم
هرگز یادم نمی رود
گوشه ی آشپزخانه نشسته بودی
بی صدا می گریستی
و زیر لب چیزی می گفتی
فکر می کردی
برای همیشه از دستم می دهی
غافل از اینکه
هنوز هم در چنگ من اسیری
و هرگاه به مشکلی بر می خورم
هنوزم پای بی گناه تورو
به میان می کشم
و هنوزم که هنوزِ
دست از سرت بر نمی دارم
گذشته ات را به یاد می آورم
که چه سرحال و مصمم بودی
و امروز اینگونه تکیده و
از پای مانده
دوباره با دقت در آینه می نگرم
چهره ام را با چهره ات قیاس می کنم
شباهت های بسیاری بهم داریم
و تفاوت هایی اندک
دوتا تصویر
یکی تکیده و دیگری مات
برچسب:
نویسنده: نیکی مقدم